تبليغاتX
حقیقت ...

حقیقت ...

                     ...

دانش آموزان را با اتوبوس آورده بودند ، بسیجیهای شهر را هم آورده بودند ، و البته عده ای هم حتما خودشان آمده بودند نه که آورده باشندشان ، از نیروهای انتظامی هم کمک گرفته بودند ، بخشی در منطقه راهپیمایی ، بخشی هم دورتا دور سفارت فخیمه انگلیس و روسیه ، در ورزشگاه روبروی سفارت روسیه عده ای از این موجودات در حال غذا خوردن بودند تا تجدید قوا کنند و بروند سر پست شان ، آب معدنی هم بینشان توزیع می شد و البته کلی باتوم هم توزیع شده بود تا امنیت لازم را به وسیله آن تامین کنند . عده ای از این افراد برای ایجاد آرامش به زدن و فحش دادن و بعضا دستگیر کردن مردم می پرداختند تا آرامش برقرار شود ، عده ای هم به ترساندن مردم می پرداختند ، برای نمونه با باتومها به اجسام آهنی می کوبیدند تا صدای مربوطه مردم را بترساند ، و نهایتا عزیزان زحمت کش بسیجی و نیروی انتظامی و لباس شخصی دست در دست هم به مهر آرامش را بر سر شهر به زور سایه گستر گردند

پ . ن ) در خیابان طالقانی کسی که شعارها را از بلند گو می گفت در اقدامی خلاقانه بعد از گفتن مرگ بر آمریکا به گفتن مرگ بر USA نیز پرداخت که جماعت حاضر با خوشحالی آن را تکرار کردند .

پ . ن 2 ) عده ای از حاضران فراموش کرده بودند محتوای مراسم امروز طرد آمریکا و استکبار جهانی است و مدام از سرسپردگی شان نسبت به رهبر انقلاب می گفتند که البته دست اندر کاران امر هم با این مسئله مشکلی نداشتند

پ . ن 3 ) حضرات دست اندر کار اجرای مراسم از تمام حضار عکس و فیلم یادگاری می گرفتند تا انشاء الله در آینده نزدیک از تلویزوین پخش کنند .

 ضرب و شتم حبیب الله پیمان

از انفعال در سعدآباد تا اقتدار در ژنو آن قدر راه زیاد بود که اقتدارگریان سرمست از آن همه دستاورد شیرینی اش را به تن مردم شهر هم هدیه کردند  . حالا بعد از اقتدار ژنو بیگانگان که برای تهدید ایران حتی در صفحه اول یاهو از حوادث ایران می گفتند ، از ترس اقتدارگرایان وطنی ، دیگر این حوادث را پوشش نمی دهند بس که دهانشان شیرین است از مذاکرات ژنو ... 

انتقادات امام جمعه سیستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:27  توسط نجیبه محبی  | 

گاهی کوچه علی چپ ، آنقدر جای خوبی است برای قایم موشک بازی حضرات شریعت نداری و کوچک زادگان گشاده دهان و وقاحت دهانانی که به رسایی تمام سخن درانی می کنند که آدم می ماند که چه کند از این همه دیوانگی ، بعد می گوید بگذار من هم بروم و از همان چاهی آب بخورم که این دیوانه ها خورده اند ، تا دیگر این اراجیف بی معنی آزارم ندهد ، اما این آب آنقدر تعفن آور است که جای خوردن ندارد مگر برای همین آبشخوران لجن خواره نجس جامه ...

سرمقاله کیهان را می خواندم و به شگفت آمدم که این شریعتمداری چگونه آسمان ریسمانی می بافد به اعماق جهلشان یا مکرشان ( که این را تنها خدا می داند و بس ) تا آخر سر به این برسد که اعتراضات اخیر مردم همه از روی فریب خوردگی است و کار بیگانگان و وطن فروشانی که زمانی از قضای روز جز مسئولان این مملکت بوده اند !

 آخر حضرت علامه !

به مدد سانسور همه گیر همه چیز و همه جا ، چه جای فریب خوردگی است ؟ مگر غیر از رسانه های منحصرا ملک اربابیتان کلامی از جایی درز می کند که ما بشنویم ؟! مگر غیر از این است که این کیهان شما ست که هر چه قدر هم دروغ و تهمت ردیف کند کسی را یارای مقابله اش نیست و وزارت ارشاد هم از آن حساب می برد ؟ مگر غیر از این است که روزنامه نگاران به زندان می روند شما به گلستان ؟!

پس اگر پای فریب خوردگی هم باشد از آن روست که چوپانان دروغگوی قریه خرابه مان هستید و خود نمی دانید یا در انتهای کوچه علی چپتان ، باز فریاد گرگ گرگ سر می دهید و آرامش را حراممان می کنید !

کاش با تمام دنیا دوست بودیم بعد چه دشمنی می ساختید برای ما ؟ از فضا یا اعماق زمین چه کسی را مقصر ناتوانی ها و بی اخلاقی هایتان می کردید !

جوابت با منطق خودت این است تو که می گویی موسوی  چنین بود و چنان بود ، نمی گویی آن رهبر کبیرتان که  از قضا لایق اداره یک نانوایی نمی دانستتان چه طور این جرثومه فساد را مدام ابقا می کرد ؟

تو نمی دانی ولی ما می دانیم مردم که نباشند باید بروید سراغ بیگانگان . ما که می دانیم در ژنو هم همان طوری که مخابرات را فروختند که ایرانمان را .

ما می دانیم این بیگانگان هم مانند شما به اولین چیزی که فکر می کنند منافع شان است ، برای همین است که از دموکراسی می گویند و استعمار سیاهشان را هنوز می خواهند ادامه دهند وچه کسی بهتر از شما برای مذاکره با آنها ، چون این شما هستید که برای  داشتن صندلی هایتان همه چیز را به حراج می گذارید حتی نیمچه آبروی نظام را !

ما امیدمان به وعده خداوند است ، بگذار این روزها بگذرد ، که  جاء الحق و زهق الباطل . اِن الباطل کان زهوقا ، آن روز دیر نیست که امروز اگر بر شما  کفش می بارد فردا سنگ را امیدواریم .

روزگاری رضاشاه ( با همه دیکتاتوری هایش که حداقل خودش را از روی ناچیزی به خدا و پیغمبر نمی بست و پشتشان پنهان نمی شد و پوستین ریا به تن نمی کرد ) قرارداد در حال اتمام را پاره می کرد تا خود را بیشتر از آنچه وطن دوست بود وطن دوست نشان دهد ... به جنگ شیخ خزعل می رفت که بگوید انگلیسی نیست ، حالا شما هم بگویید مرگ بر آمریکا ، مرگ بر اسرائیل ، ما خوب می شنویم صدای درودهایتان را ، خوب درکتان می کنیم دیکتاتورها با ملتشان قهرند و اینگونه است که هر یک به اربابی خارجی چشم می دوزد و لاف وطن پرستی تان حتی وجدان نداشته تان را نیز آرام نمی کند

پ . ن ) آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:27  توسط نجیبه محبی  | 

یک شنبه ها من در یک مدرسه تدریس دارم ، مدرسه ما در منطقه 12 تهرانه ، مدرسه قدیمی و قشنگی که به نسبت مذهبی هم هست ( و چون نزدیک یک پرورشگاه هست از بچه ها بی سرپرست هم توی مدرسه ما هستند ، مثلا تو کلاس من دو نفر این طوری اند ، که یکی از اونا پدر و مادر داره اما چون از هم جدا شده اند ، پدر معتاد بوده و مادر هم ازدواج کرده بچه ها اومده اونجا )

تمام معلمان باید چادر بپوشند و وقتی یک مرد وارد مدرسه بشه از پدر بچه ها گرفته تا کسی که دستگاه کپی مدرسه رو که هر دو هفته یکبار خراب می شه را درست می کند ، ناظم مدرسه فریاد می زنه خانم ها مرد داره می آد  ! ( خلاصه خیلی جالب است اتفاقات مدرسه ، مثلا سرایدار مدرسه هر هفته از من می پرسه که چی کار دارم ، آخه من هفته ای یک بار می رم . ) خاطره و حادثه در همین دو ماه کم نبوده  مثلا روزی که یک گروه از وزارت آموزش و پرورش به مدرسه ما آمدند و قرار شد بچه ها به حیاط بروند تا هم برای آنها سخنرانی کنند و هم از مدرسه بازدید کنند و هم به بچه های برتر جایزه بدهند .به عنوان کسی که همیشه در دفتر مدرسه ، صدای ناظم ، مدیر یا معلم پرورشی بچه ها را شنیده بودم ، آن روز روز عجیبی بود از بلندگو مدام صدای بچه های گلم . بچه های عزیز من ، خانم های گل ! می آمد واژه هایی قشنگ که به قدری ریاکارانه بود که حد نداشت نمی دانم شاید رشته ارتباطات ، من را به مبحث واژه ها و آهنگ و تکیه آنها حساس کرده باشد اما واقعا ته واژه های اون روز چیزی بود  مبنی بر اینکه ما بچه ها را دوست داریم ، آخه همیشه فقط از بلند گو شنیده می شه : ندو خانم . ندو خانم من ... ساکت ... هل نده ، آهای با شما ام خانم . با تو ام نمیشنوی ؟

حالا مدام این صداهای مهربونونه می آمد : دخترای گلم ، دخترای عزیزم ، برای سلامتی آقایون و خانومایی که از اداره آمده اند صلوات بفرستید ، برای سلامتی رهبر انقلاب صلوات بفرستید ... برای سلامتی این آقایون صلوات بفرستید ، مجری برنامه به نحو بسیار بدی ترتیب صلوات فرستادن رو  رعایت نمی کرد تبعا اول باید می گفت برای سلامتی رهبر صلوات ! یا می گفت این آقایون و خانوم ها زحمت کشیده اند ، اومدند که استعدادهای شما رو شناسایی کنند ، حالا چه طوری در حدود نیم ساعت الله اعلم .

 خلاصه بچه ها سرودشون رو خوندند و حضرات هم بالاخره رفتند ، به محض رفتن اونا  ، دوباره تکون نخور و حرف نزن و خانم با توام  و با تو نمیشنوی ؟ شروع شد ، بچه ها هم گیچ شده بودند که چرا اوضاع این طوریه !

یا ۱ یکشنبه قبل قرار بود برای کلاسمون نماینده انتخاب کنیم بعد از کلی صحبت در مورد اینکه نماینده باید توانایی کار را داشته باشه و واقعا اگر کسی بهتر از اون هست برای اینکار پیش قدم نشه و امثالهم ، جز ۶ نفر در کلاس همه نامزد نمایندگی شدند و خلاصه بعد از لطایف الحیلی وقتی بالاخره انتخابات رو برگذار کردیم و یکی از بچه ها رای آورد ، غوغا شد .

که یعنی چی ، چرا اینا همش نماینده می شن و ما می خوایم نماینده بشیم و اصلا قبول نیست اینا دوستاشون بیشترن و دوستای ما تو این کلاس نیستند تا به ما رای بدهند و ... خلاصه بساطی شد که نگو و نپرس ، یکی از معلمان با سابقه آمد پیشم و گفت سرشون داد بزن ! یک کم جذبه داشته باش ! نماینده هم خودت تعیین کن ! این دومکراسی بازی ها  برای اینجا زوده !

پ . ن ) من کلی برای بچه ها در مرود محبوبیت حرف زدم که اگر رای نیوردید یعنی محبوبیتوتن کمه و برید و ببینید چرا دوستاتون شما رو انختاب نکردند ، اصلا کلا توی زندگی این طوریه معمولا اگر میزان محبوبیتت کم باشه حالا به هر دلیلی اون وقت انتخاب نمیشی ( البته اگر رای گیری سالم باشه !!!)

پ . ن 2 ) چند تا از شعارهای بچه ها رو براتون می نویسم ، عکسشون رو گرفتم اما متاسفانه بلد نیستم چه طوری بزارمش اینجا اگر دوستان بلد بودند بگویند

اگر پیک نیک می خواهید ، اگر اردو می خواهید اگر جایزه می خواهید به فاطمه بقایی رای دهید !

با رای دادن به شکوه همه مشکلات حل می شود

لطفا به من رای بدهید ....فاطمه بقایی

پ . ن ۳ ) بچه ها اول کلاس از من پرسیدند خانم اسم کوچیک شما چیه ، وقتی گفتم ، گفتند خانم چقدر شما خوبید ما تا آخر سال به معلمامون التماس می کنیم شاید بگن بهمون !

پ . ن ۴ ) خیلی ذوق زده ام نه ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:28  توسط نجیبه محبی  | 

روزی که زیدی کفشش را به بوش پرتاب کرد یکی از شیرین ترین روزها برای تلویزیون ایران بود آن روزها روزی هزاربار صحنه پرتاب کفش را نشان می دادند و خبرنگاری شیرین کار ، به سطح شهر رفت و کفش دست مردم داد و آنها را تشویق کرد تصور کنند بوش را روبروی خود ، و قدرت بازوی خود را نشان دهند ... کار به اینجاها هم پایان نیافت حتی یکی از ائمه جمعه موقت تهران (جنتی)  این ماجرا را انتفاضه کفش نامید .

به تحلیل چرایی کار زیدی که من آن را در همان چارچوبی تحلیل می کنم که اعمال تروریستی را تحلیل می کنند ( آنها که به بازی دعوت نمی شوند بازی را بهم می زنند یا آنها که بازی جاری را دوست ندارند و البته با توجه به این نکته که یا خشونت را آخرین راه باقی مانده می دانند یا سود خشونت برایشان بیشتر از مبارزه صلح آمیز است ) نمی خواهم به پردازم اما به هر حال زیدی پایه گذار ابراز نوعی نارضایتی بود که چندی پیش صفارهرندی هم وقتی به دانشگاه تهران آمد  قربانی آن شد  و بعد از آن بر سر کروبی .

 از قضای روزگارمان  که همیشه هوایش یک بام و دوهوا است ، صفار هرندی کفش را بالا گرفت و گفت بعد از جلسه بیایید و نماد مدنیت تان را بگیرید !

 پ . ن ۱ )یکی از نمونه های یک بام و دوهوا

پ . ن ۲ ) نوشته ای از شهرام شکیبا

پ . ن ۳ )مرد روزهای سخت

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:44  توسط نجیبه محبی  | 

نه آیت الله سرخ توانست مجتبی را از دوستان چپش جدا کند و آخر الامر نامه ای پس از دو سال از او دریافت کرد که راه پدر را می خواهد نرود آن هم نه با شک و تردید که با ایمان و عقیده ... آن هم پدر روحانی که خود پسر را در راه آورد و خود از آن روحانیونی نبود که با وجوهات شرعی قوت خود را چرب کند ... نه خلخالی دخترش را به جرم خودکشی بخشید و رخصت دیدار به او داد که خود همان کسی بود که در جواب احتمال قتل بیگناهان جایگاهشان را بهشت می دانست و دیلما می آورد .

و نه کاندیدای خنثی این دوره که ورد زبانش جوانان و دربازی حکومت شرکت دادنشان بود ، توانست جوان فراری اش را به راه خود بیاورد و نه حتی بنیانگذار انقلاب توانست نوه اش را از مخالفت با حکومتش منع کند و نه خواهر و شوهر خواهر رهبر فعلی انقلاب در همان راه بودند که خود می پویید  و نه هزار و یک مثال دیگر از این قبیل

 و نه ورژن جدید آن و ماجرای کلهرگیت ...

حرف من بر سر این نیست که این اشخاص در زندگی شان چه تناقضاتی بوده که چنین نتایجی داده ( من قائل به رعایت حفظ حریم خصوصی هستم ) اما این داعیه داران هدایت خلق الله اند که ما را به زندگی کردن در یک جامعه ایدوئولوژی زده محکوم می کنند که از دیوار شهرش تا پشت بلیت اتوبوسهایش تا بیلبورد بزرگراه هایش تا مسجد و منبرش تا دورادور اداره هایش تا تلویزیون و رادیویش تا مدرسه و دانشگاهش تا اس ام اس های گاه و بی گاهش همه و همه سعی بر این دارد که شهروندان گمراهش را چنان خضری حکومتی با حکمت معلوم نیست وصل به کجایش نجات دهد ، در تدبیر منزلش مانده و باز لاف لاممکنات می زند ...

این آقای کلهر را از نزدیک نمی شناسم از دور هم همین قدر می شناسم که می گوید زنم برای کارکردن من با احمدی نژاد طلاق گرفته و همسرش منکر هرگونه طلاقی است ... خود زنش را ساکن خارج می داند و زن خود را استاد دانشگاه صدا و سیما می نامد و خود خبر ندارد دخترش کی رفته و همسرش می گوید جواب تلفنهای ما را نمی داد که نفهمید نرگس کی رفته ... و بقیه این ماجرای روز و شب ...

اما آقای رامین را از نزدیک دیده ام او هم مشاور آقای احمدی نژاد بود در دور پیش جهت ایراد یک سخنرانی به دانشگاه ما آمد و در باب محسنات حجاب از کرامات یانگوم و نگاه پاک همیشه به زمین دوخته اش سخن به میان آوررد و آن را دلیل علاقه مندی همگان به او دانست ( که از قضا جناب آقای مشاور احتمالا یانگوم نسخه ضرغامی را دیده بود ! ) و بعد هم از اروپایی که دیده بود سخن به میان آورد که دختران آنجا به جهت مصون ماندن از خطرات ، به پسران التماس می کنند که با آنها دوستی کنند که در برابر دیگر پسران حفظ و حراست کنند شان ... یادش بخیر پرسیدم جناب آقای رامین نقش قانون در این جنگل اروپا کجاست ؟ پس از من یکی از دوستانم گفت برای پسران حاضر در اینجا متاسفم که از خودشان دفاع نمی کنند که در نگاه ایشان یا گرگ گله اند یا سگ گله و دریغ از نقش انسانی برایشان ... پاسخ حضرت رامین هم به من  و دوستم این بود : "شما دونفر آمده اید که اینجا را بهم بریزید ... " 

پ . ن ) سخنرانی دلشاد تهرانی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:2  توسط نجیبه محبی  | 

وقتی ابراهیم بعد از رویاهای بیشمارش قصد سر اسماعیل کرد به نیت قرب الهی (... تله للجبین ) و خواست که سر او را وسیله قرب الهی کند وبگوید خدایا آنکه دوست داشتم برایت هدیه آوردم خدا جواز این کار را نداد  آیا حالا جواز این را از خدا گرفته ایم که به جان مردمان خدا بیفتیم ؟ حتی با نیت قرب الهی و حفظ هرچه صفت الهی است ؟

هدفها وسیله ها را مباح نمی کند ... ما تنها فرقمان با ماکیاولیستها در این است که ابراز نمی کنیم چه قدر به این پیامبر ایتالیایی  ایمان داریم ... زمامدار، اگر بخواهد باقی بماند و موفق باشد، نباید از شرارت بهراسد و از آن بپرهیزد. زیرا بدون شرارت نگهداشتن دولت ممکن نیست... برای داوری درباره‏ی فرمانروا هیچ مقیاسی جز میدان موفقیّت سیاسی و افزونیِ قدرت او وجود ندارد. فرمانروا برای دستیابی به قدرت و افزودن و نگهداشت آن مجاز است به هر عملی از زور و حیله و غدر و خیانت و نیرنگ و پیمان‏شکنی دست زند»(دانشنامه‏ی سیاسی، داریوش آشوری، ص 296)

نکند پرهیزکار به نظر آمدن برای ما از پرهیزکار بودن بهتر باشد ...نکند نه تنها وسیله ها که هدفها هم ناپاک باشد .

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:43  توسط نجیبه محبی  | 

 

این روزها هم من و هم وبلاگم یک سال دیگر بزرگ می شویم که هر دو بی حاصل است . روی دوش اولی بار آرزوها سنگین تر می شود و روی تن دومی ، گرد بی حاصلی بیشتر ، تو از آرزوهایی که برای این زمین داری می گویی و زمین صدایت را نمی شوند و برای مزد سالهایی که برای زمین آواز می خوانی آن نقره های بالای شقیقه را هدیه می گیری .

پ . ن ) از جنگ ایران تا مرگ صدام ، از ۱۱ سپتامبر تا کفش در صورت بوش و وضع بن لادن ، از تاریخ کوکلوس کلانها تا روی کار اومدن اوباما  از بلند نشدن هلکوپتر امام از زمین با دستهای مردم تا دوران احمدی نژاد تا نامه کروبی به هاشمی و دستهای گره شده روی اسمان و هزار کینه در دل ، از اوج مادر بزرگ تا ندیدنش برای همیشه ، از مردن همزمان شوهر همسایه ما و یک مرغ و دعوای بچه های او و له شدن جسد مرغ زیر پای بقیه مرغ ها .

از پالام پلوم پلیم تا فیتیله ها ، از آرزوی ارگ بم تا زلزله بم و از ... تا ... ها هایی که ۲۵ سال طول می کشد روایتش ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 3:22  توسط نجیبه محبی  | 

تبت یدا ابی لهب و تب ...

 ما اغنی عنه ماله و ما کسب ...

سیصلی ناراً ذات لهب ...

 و امراته حمالة الحطب ...

فی جیدها حبل من مسد .

در عجبم از این روزها که باید ثابت کنی آدمی ، منظورم از آدم بودن اصلا بعد معنوی انسان نیست ، بلکه تنها بعد جسمانی انسان است ، یعنی به آنهایی که از شدت عقیده و جان برکفی ، کف بر دهان آمده مشت بر همنوع خود می کوبند بگویم ما هم انسانیم چون تو ، با همان جسمی که درد را حس می کند و زجر را .

   درد زبان مشترک انسانهاست ، درد مرزی نمی شناسد و حتی دینی و زمانی ، هنوز هم یاد شکنجه هایی که بر سازندگان اهرام رفت یا بر بردگان میادین گلادیاتورها ، می توانی آن درد تاریخی را حس کنی ، من با هیچ دینی کاری ندارم ، این روزها دینها خیلی بی رحم اند ، و تنها در اساطیرشان است که خوانده ای ( ای مالک اگر هم کیش تو نیستند همنوع تو اند ... )

   این روزها چیزهای عجیبی می بینم ؛ نه از آن رو که تازه است که من تازه چشم باز کرده ام به این دنیا ، من همیشه داستان شکنجه و درد را باور نمی کردم ، حتی این روزها باور نمی کنم ، مدام فکر می کنم در خوابی ام که از آن بیدار خواهم گشت دمی دیگر .

   همین دیروز بود که زنی معمولی مثل همه زنهای پنجاه ساله شهر ، که کمی هم چاق است و صورت گردش شبیه همه صورت زنهای پنجاه ساله شهر است که هزار بار در مترو و صف شیر و توی اتوبوس و تاکسی و هرجای دیگری که ممکن است رفته باشم و دیده باشم ، در نماز جمعه از حمله گروهی از همان معتقدان موصوف ، کنار جوی آب افتاد .

  از ترس افتاد ، نه از درد .

    تکان نمی خورد از ترس ؛ نه از درد ؛ فلج فلج شده بود ، مردی کنارش ایستاد ، و حالش را پرسید ، من نیز بالای سرش خم شدم ، کرخت شده بود از ترس و جواب سوال ما را نمی داد وقتی می پرسیدیم حالتان خوب است ؟ و من نیز می ترسیدم برای توقفم که حال افتاده ای را می پرسم ... من نیز می ترسیدم برای توقف بیجایم ، که آنجا صحنه فرار چیده بودند .

   این روزها باید ثابت کنی آدمی ، داشتن شناسنامه و کارت ملی هم کافی نیست ، حتی با دیدن قیافه ات هم گمان نمی برند تو نیز انسانی و درد را می فهمی ، همین زبان مشترکی که برای همه درد و ترس را یکسان معنا می کند . باید ثابت کنی آدمی ، و نه حیوان که تو را برای به راه  آوردن به تازیانه ببندند ، که حیوان هم بی گناه است ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 21:31  توسط نجیبه محبی  | 

من هم مثل همه دوستان دچار همان یاس فلسفی شدم که دامن اکثر ما را گرفته بود ، اما این یاس من نه از انتخاب نشدن موسوی بود که از نبودن عقلانیت و اخلاق در انتخابهایمان بود که اگر واقع امر را می خواهید حتی اعتقاد ندارم این امر را می توان انتخاب نامید ، همیشه گفته ام روی خلاء نمی توان انتخاب کرد !

در این دوران یاس کتابی دستم افتاد از سروش با نام ( رازدانی و روشنفکری و دیناری ) کلی آرامم کرد ، حدیث این روزها بود گرچه از دیروز این خاک حکایت می کرد .

عناوین آن مشتمل بر موارد زیر بود :

روشنفکران قدرتمندان بی مسند

قرائت فاشیستی از دین

مبانی تئوریک لیبرالیسم

سه فرهنگ

رازدانی و روشنفکری

روشنفکری و دینداری

 

پی نوشت 1 ) دوستی مرا به زور به نمایشگاه قرآن برد ، مدتی بود همدیگر را ندیده بودیم و من بیشتر به قصد دیدن او رفتم تا دیدن نمایشگاه ، شیطنتی گل کرد و روبروی غرفه ای که روحانیونی متصدی آن بودند و روی دکانشان جزوه ای بود با نام پلورالیسم در قرآن ، ایستادم و گفتم حاج آقا مگه قرآن پلورالیسم رو قبول داره ؟ حاج آقا فرمود پلورالیسم انواع مختلفی داره ، گفت مثلا مراجع مختلف در رساله هایشان نظرات متفاوتی در مورد یک موضوع دارند ، گفتم عجیبا غریبا حاج آقا ، این که نشد تکثر در معنا ، فهم دو تا مرجع تقلید که نشد پلورالیسم ، گفت اگر اون نوع پلورالیسم قبول باشه سنگ روی سنگ بند نمی شود ! گفتم حاج آقا مگه می شود یک واژه تعریف شده غربی را برداریم و تعریف خودمون رو روش بگذاریم ؟ بازی را این طوری خراب می کنید ، گفتم حاج آقا پلورالیسم هم از مکتب پست مدرنیته ناشی شده که یک قرائت واحد رو نفی می کند ، توی همین حین روحانی دیگری با دختر کوچکش آمد و با دوست خودش که این روحانی روبروی من بود سلام و علیکی کرد  من هم که دیرم شده بود گفتم خداحافظ حاج آقا . دوستم گفت بالاخره کارت رو کردی ؟ گفتم نه دوست داشتم وقت داشتم با بقیه حضرات هم حرف می زدم بخصوص بخش مشاوره مذهبی که یک طبقه رو به خودش اختصاص داده بود ، اما وقتی نبود !

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:6  توسط نجیبه محبی  | 

یک بود یکی نبود ، در گوشه ای از جهان ، بحران اقتصادی پیش آمد این ماجرا مربوط به سال 1905  بود که باعث 3 اعتراض عمومی در بین مردم آن کشور شد ، یکی شدیدتر از دیگری  و نهایتا انقلابی رخ داد که در آگوست 1906 میلادی نظام استبدادیشان به  مشروطه تبدیل شد .

نخستین اعتراض یک راهپیمایی آرام بود در جریان یک عزاداری ...  که جماعت خواستار عزل موسیو نوز بلژیکی شدند و بازپرداخت وامهایی که دولت آز آنها گرفته بود و اینکه کالاهای آنها علی رغم اینکه به خوبی کشور همسایه نیست مورد حمایت قرار بگیرد ... اما راهپیمایان جوابی نگرفتند .

چند وقت بعد حاکم شهر تجار شکر را گرفت تا به خاطر احتکار شکر فلک شان کند ، تجار مردان متشخصی بودند که علت گرانی شکر را نه احتکار آن ، بلکه به علت اغتشاشات روسیه می دانستند . مردم و روحانیون آمدند و در معبدی بست نشستند این بار خواسته آتها کمی بیشتر شد ، گفتند موسیو نوز نه تنها باید عزل شود بلکه باید حاکم شهر هم برکنار شود ، و علاوه بر همه اینها عدالت خانه تاسیس شود . یک ماهی اعتصاب کردند و بالاخره موفق شدند شاه راضی شد ، آنها هم برگشتند سر خانه و زندگی شان ، اما مدتی بعد که شاه نتوانست یا نخواست تعهدات خود را انجام دهد  خطیبی در شهر بر ضد سیاستهای شاه سخنرانی کرد ، پلیس ، واعظ را دستگیر کرد  مردم برای نجات خطیب شهرشان شروع به اعتراض کردند ، اما در این بین روحانی جوانی کشته شد و در تشییع جنازه جوان ، باز بین پلیسها و مردم درگیری رخ داد 22 نفر کشته شدند و جوی خونی که راه افتاد دربار را از ملت جدا کرد ، مردم با روحانیون دین خود ، شهرشان را ترک کردند تا شاه را وادار کنند خطیب را آزاد کنند ...بعد از دوهفته تحصن ، شاه ، دستور تشکیل مجلس را داد و ظاهرا همه چیز به خوبی تمام شد ... اما من نگفتم این داستان در کشور ایران رخ داد ، علاالدوله حاکم تهران هم همان حاکم بی رحم بود ، آن معبد که اولین بار متحصنش شدند شاه عبدالعظیم بود و معبد دوم هم حرم حضرت معصومه در قم بود ، شاه قصه هم مظفرالدین شاه بود اما اگر تاریخ دقیقش را می خواهی این بود (( خرداد سال 1284 شمسی ، مصادف با 1905و  پایان ماجرا هم در مرداد 1286 شمسی مصادف با آگوست 1906 )) !!!

پ . ن ) با الهام از ایران بین دو انقلاب آبراهامیان .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 15:52  توسط نجیبه محبی  |